چقدرروزهایم سخت میگذرد ازپس تنهایهایم صدای میشنوم!آری اومراخطاب میکند !بامن است میگویید برگرد من منتظرت هستم بس نیست دیگرنافرمانی !آخربس نیست این همه بی وفایی آن هم به خاطر کسانی که صدبار تورا خرد کردن ومن شاهد بودم بر توچه گذشت بس است بیا وبرگرد من منتظرت هستم ومیمانم دیگربس است اشک ریختن برای آنانی که لیاقت اشک های تورا ندارن!بیا وبرگردتو یک قدم بیاتا من !من هزاران قدم می آیم باتو! تو فقط بیا!آری اوپروردگارمن است آخرخدای من باکدام رو بیایم چگونه بعد آن همه عصیانگری!میدانم می بخشی می ایم !ولی پروردگارم دیگر تنهایم نگذار تابرای چندمین بار توسط نالایقان شکسته نشوم نگذاراز صراط مستقیمت منحرف شوم!این هارابرای من وامثال من میگفت!
سلام سلامی دوباره سه باره وچندباره سلام خدای خوبم امروز دگر گله وشکایتی ندارم خیالت راحت اینبار میخواهم سپاسگذارت باشم به خاطرنداشته هایم چون میدانم اگر آنچه راکه تونمیخواستی ومن میخواستم محقق می شد! جز رنج هیچ چیزه دیگری برایم نداشت سپاسگذارم به اندازه خوبی هایت!مهربانیت!عشقت!زیباییت! ازتو سپاسگذارم هرچندمیدانم بی نهایت است به همان اندازه وفراتر از آنچه قدرت درک آن را ندارم ازتو سپاسگذارم سلام من را به خوبان دو عالم برسان!
امروز چقدر آسمان بوی تو میدهد بوی زندگی بوی طراوت آسمان ابریست مثل دل من !میخواهد ببارد .ببار ای آسمان تا من هم مثل توببارم .ببارتا بدانم که توهم مثل من غمگینی ولی باریدن توسود دارد ولی من چه ؟آخرباریدن تورا همه نظاره گرن ولی من چه؟آخرباریدن تو مرهم است برای دل زخمی تک گلی که هیچکس خواهان اونیست جزتو ولی من چه؟جز درد و درد و درد هیچ چیز برای من نیست !ولی آسمان یادت باش باریدن تو برای قلب زخمی من هم مرهم است!تو که نزدیکتری به پروردگارمان به گوشش برسان که من دل تنگم بگو چرا صدایم را نمی شنوی آیا رسا نیست برایت !بگو دیگرخسته ام دستم را بگیرد دیگر بسس فراق یار ..........به جان مادرم فاطمه خسته ام ......آسمان حال من هم مثل تو بارانیم!
برو…
لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد “شریک ” شدن
تو خوش باش به همین “با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
… تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت..
تو برو…
.
.
وقتی نیست نباید اشک بریزی باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ….تا کوه شوند ، تا سخت شوند ، همین ها تو را میسازد…سنگت می کند درست مثل خودش ! باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند …میدانی؟ … آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد.


سلام مولای من باتوعهد میبندم:
پیمانی استوار و محکم .عهدمیبندم با اراده ای پولادین باتوکل به پروردگارم ودر زیرسایه شما میخواهم دست وپای نفسم رابازنجیره اراده ببندم. مولایم مرادریاب ازتومیخواهم که نگذاری آدمیان به اسم دوست داشتن دست وپای این نفس افسارگسیخته راپاره کنندازتومیخواهم مرابه حال خودم رها نکنی دیگرغیرتو وخدایم هیچکس با من نیست آدمیان رسم آدمی نمیدانندمیبینی چگونه شکستنند مرابرای تومینویسم وخدایم آقای من دل شکسته ام به نام نامی مادرت مرادریاب هرچندمیدانم چه کردم!وچگونه دلت آتش گرفت ازدست منه عصیانگر شرمنده ام شرمنده......مولای من دلم آتشی دارد شعله ور که تنهانگاه مهربان تو آن راخاموش میکند به دادم برس تاخود ودیگران رانسوزانده ام دلم دردی داردعظیم که عظمت وبزرگواری پروردگارم مرا آرام میکند پس شفاعتم کن!دلم آکنده است ازنفرت وکینه مولای من دستی بکش براین دل تا دست کشد ازنفرین. مولای مرا دریاب دریاب دریاب هرچند بزرگ بودن گناهانم مرا شرمگین میکند دیگر با زمین وزمان کاری ندارم خود میدانی مولایم چگونه پاسخ شکستن دلم را بدهی منتظر میمانم بهار من هم میرسد !!!!!؟؟؟؟؟